عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

166

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

كرد ، عقيده‌اى است كه خيلى بعد از مولانا و به تاثير تشيع پيدا شده است . حتى كلمهء " غيبت " كه در مورد ناپديد شدن شمس ، همچنين لفظ " ظهور " كه براى بازگشت وى به كار مىرود ، اصطلاحاتى است كه از شيعه گرفته شده است . بديهى است كه مندرجات مآخذ اوليه از " ابتدانامه " به بعد در پيدايى اين نوع اعتقاد تاثير عمده‌اى داشته است . زندگانى و شهادت شمس ، پابه‌پاى اين‌گونه اعتقادات الحاقى ، حقيقتا افسانه‌اى براى طريقت مولويه به وجود آورده است « 1 » از همان ابتدا نام شمس محورى براى پرداختن مناقب فراوانى شده است . چنان كه سلطان ولد هم در " ابتدانامه " از اين‌گونه مناقب گفتگو كرده است : روزى مولانا - قدسنا الله سره العزيز - در غيب مشاهده مىكرد ، قطبى را ديد كه چهار هزار مريد داشت ، همه اوليا گشته و به حق رسيده . در چله از حق‌تعالى حالتى و مقامى مىخواست كه بدان نرسيده بود و در تمناى آن يا رب يا رب مىگفت . چنان مقرب بود كه به موافقت او همه اجزاى زمين و آسمان و ارواح سفلى و علوى يا رب مىگفتند . نور خداى تعالى به مقدار سپرى بر گوش مولانا شمس الدين تبريزى - عظم الله ذكره - مىزد و مىگفت : لبيك ، لبيك . چون سه بار آن معنى مكرر شد ، شمس الدين از سر ناز گفت كه : يا رب آن شيخ مىگويد ، لبيك با او گو . در حال پى آن سخن نور پياپى بر گوش مولانا شمس الدين تبريزى مىزد كه : لبيك ، لبيك ، لبيك " « 2 » . " باز در غيب ديد مولانا * كه به بغداد يك ولى خدا بىحد و بيكران مريدان داشت * صد جهان نهفته در جان داشت قطب بود و يگانه در دو جهان * سرور و پيشواى اهل زمان در پى حالتى همىلرزيد * گونه‌گون جهدها همىورزيد گفت او را ز جود مولانا * نشود حاصل آن به جهد ترا گفت او در جواب : پس چكنم ؟ * چاره چه بود مرا چه حيله تنم ؟

--> ( 1 ) اگرچه در چند سطر فوق اسائه‌اى به تشيع به چشم نمىخورد ، ولى مطمئنا مؤلف اگر بعدها سطور مزبور را مىنوشت ، لحن گفتارش جايى بدين توضيح باقى نمىگذاشت - مترجم . ( 2 ) همان كتاب ، ص 293